تبليغاتX
World Of Literature
World Of Literature



دنیای دروغین! از تظاهر لبریزم، من چیزی نمی دانم، چیزی نمی دانم، نمی دانم. این نقاب رنگارنگ صورت بی رنگ و رویم را در آغوش گرفته. گونه هایم سالیان سال نوازش انوار را احساس نکرده اند. خطوط پیشانیم همیشه سر به بالا دارند. ابروهایم هرگز در مسیر سراشیبی نروییده اند.

شنبه بیست و یکم آذر 1388 |

 
پیچ در پیچ

             

                           غرق شدن ، غرق شدن ، غرق شدن       دنیایی مهیج ، عالمی دیگر ،تفکری نو

پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 |

 


همه جا تاریکه جز گرمای بدنم چیز دیگه ای رو حس نمی کنم یواش یواش سرمو میکشم بیرون وچشمهامو باز می کنم ولی می بینم باز همون جام سر جای اولم هیچ چیز تغییر نکرده آسمون همون رنگه. با ناامیدی سرمو زیر پهنای دستم پنهان میکنم دوباره انتظار انتظار...سنگینی سکوت گوشهامو آزار میده سکوت سکوت...زمان میگذره..... فکر پرواز در آغوش آسمان ...اما من خودم توان پرواز رو از خودم گرفتم.

سه شنبه هفدهم آذر 1388 |

 

 احساس می کنم هر چی جلوتر میرم به جای این که همه چیز بهتر بشه بدتر میشه.همه جا تاریکه تاریک تاریک ،خسته و نا امید یه گوشه میشینم و به آینده ی نا معلومم فکر می کنم. همش فکر فــــــــــــکر فکر . از این همه فکر کردن خسته شدم دیگه نمی دونم باید چی  کار کنم . مثل برگ خزونی شدم که توی چنگ باد اسیره ...... جز سیاهی رنگ دیگه ای دیده نمیشه .دیگه نمی دنم باید چی کار کنم نمـــــــــــی دونم.

چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 |

 

قطره

قــــــــــــــــطره

  . :. 

.:

 : .   .

 :.

بــــــــــــــاران



شنبه یازدهم مهر 1388 |

 
زندگی رنگین

وقتي وارد شدم خانه خالي بود کسي را که بايد ميديدم نديدم قبل از اين که وارد اين دنياي آشناي ناآشنا شوم انتظار چنين لحظه اي را ميکشيدم .لحظاتي با صداي خنده و تکرار "باورم نميشه  باورم نمیشه"سپري شد در دنياي رنگين خود غرق بودم که ضربات در دنياي زيبايم را نقش بر آب کرد در آغاز فکر کردم بايد ان دو مسافر مشنگ باشند که يکي از درد شکم به خود مي پيچيد اما نه ,آن شخص همان منجي بود با نگاهي سنگين وارد شد و بر سر سفره نشست حلقه اي در انگشتش خودنمايي ميکرد به خود گفتم شايد آن گنجينه ي متروکه در کمد چوبي باشد که آن را به خاطر فرشته اش به دست کرده است اما نه, نشاني در آن نديدم .چند لحظه اي به بشقابهاي داخل سفره خيره شدم ,دوباره ياد آن گنجينه ي سياه شده افتادم عزم خود را جذم کردم و آن را از دنياي تنهايي بيرون کشيدم .او هم انتظار مرا ميکشيد همانند درختاني که در جاده ديده بودم.

دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 |

 
gloomy sunday

Sunday is gloomy,
My hours are slumberless,
Dearest the shadows
I live with are numberless
Little white flowers will
never awaken you
Not where the black coach
of sorrow has taken you
Angels have no thought of
ever returning you
Would they be angry
if I thought of joining you
Gloomy Sunday.

Sunday is gloomy
with shadows I spend it all
My heart and I have
decided to end it all
Soon there'll be flowers
and prayers that are sad,
I know, let them not weep,
let then know
that I'm glad to go

Death is no dream,
for in death I'm caressing you
With the last breath of my
soul I'll be blessing you

Gloomy Sunday
Dreaming
I was only dreaming
I wake and I find you
asleep in the deep of
my heart dear

Darling I hope that my dream
never haunted you
My heart is telling you
how much I wanted you
Gloomy Sunday

 


شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 |

 
آره راست میگی

چیزهایی هست که خیلی بدتر از تنهایی.

اما سالها طول میکشه تا این رو بفهمی

 وقتی هم که اخر سر میفهمی

دیگر خیلی دیر شده.

و هیچ چیز بدتر از خیلی دیر نیست.

چارلز بوکفسکی

یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 |

 

راستش چند مدت پیش داشتم کتاب دکتر ابجدیان رو می خوندم.رسیدم به یکی از اشعار این کتاب که روی من خیلی تاثیر گذاشت دوست دارم این شعر رو هم برای شما دوستانم بنویسم:

   دودکش پاک کن

چیزی کوچک و سیاه در میان برف ها

با آهنگی اندوهگین فریاد برمی آورد"دودکش پاک می

کنیم"!

پدر و مادرت کجا هستند؟

" آنها به کلیسا رفته اند تا دعا کنند.

از آنجا که در این سرزمین بی آب و علف شادمان بودم

و در میان برف های زمستان لبخند می زدم

آنها تن پوش مرگ بر تنم پوشاندند

و به من آموختند تا آهنگ اندوه بخوانم.

و از آنجا که شادمان هستم پایکوبی می کنم و می خوانم

آنها چنین میپندارند که به من آزار نرسانده اند.

و به کلیسا رفته اند تا خدا, کشیش و پادشاهی را ستایش کنند

که از بدبختی ما برای خود بهشتی ساخته اند."

 

 

سه شنبه بیستم اسفند 1387 |

 
جین آستن

 

جین آستن نویسنده ی انگلیسی که آثارش، ادبیات غربی را بسیار مورد تأثیر قرار داده‌است. شناخت او از زندگی زنان و مهارتش در گوشه و کنایه‌ها، اورا به یکی از مشهورترین رمان‌نویسان عصر خودش تبدیل کرده‌است.

جین آستن چند سالی از عمر خود را در شهر باث سپری کرد و این شهر به عنوان محل اقامت او مشهور است. موسسه‌ای به نام «مرکز جین آستن» در خیابان گی در مرکز شهر باث موجود است که هر سال جشنواره‌ای به نام جشنواره ی جین استن در این شهر برگزار می‌کند.

اثار وی:

  عقل و احساس . غرور و تعصب. اما. ترغیب. منسفیلد پارک

چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 |

 


هنوز ادمیت نفس میکشه . دنیا هر چقدر هم سیاه باشه ولی باز هم رنگی از میان آن خودنمایی می کنه پس سلام بر دنیای رنگین کمانی...